آغاز دوست داشتن 7
نوشته شده توسط : mama3

پرند سرش را تکان داد و بی انکه حرفی بزند به راهش ادامه داد.ساختمان سفید رنگ خانواده اقای سلیم از دور می درخشید.پشت در رسیدند.پونه روسری اش را مرتب کرد.پرند زنگ زد.دقایقی بعد در به رویشان باز شد و سارا هیاهو کنان به استقبالشان امد.پشت سر او خانم سلیم با طمانینه و وقار از در بیرون امد و روی ایوان بزرگ و سنگی اشان ایستاد.سارا پرند را در اغوش کشید و به پونه سلام کرد و خوش امد گفت.پونه از کنارشان رد شد و لبخند زنان به طرف خانم سلیم رفت.
سارا گفت: چطوری؟
-خوبم.
-از قیافه ات معلومه چیزی شده؟
-از شنبه تا حالا یه مزاحم زنگ می زنه اعصابمو خورد کرده.
-اینو باش حرص چی رو می خوره گور باباشون مزاحمن دیگه.
-این یکی از از اون مزاحم خرکی هاس.منو به اسم می شناسه.
-بهش اهمیت نده حالش می اد سر جاش.
پرند دستش را به طرف خانم سلیم دراز کرد و سلام کرد.
-سلام پرند عزیز حالت چطوره؟
-خوبم شما خوب هستین؟
-ممنون به مامان می گم چه عجب افتخار زیارت شما رو پیدا کردیم.
-خواهش می کنم کم سعادتی از ماست.
سارا دست پرند را کشید و گفت: مامان ما می ریم تو اتاق من.
چشمکی زد و ادامه داد: شما حرفای زنونه ما حرفای دخترونه.
وپرند را به دنبال خود کشید و از پله ها بالا برد.خانم سلیم با لبخند ملیحی گفت: سارا واقعا شیطونه.
وبه پونه تعارف کرد بنشیند و هر دو روی مبل نشستند و مشغول صحبت شدند سارا پرند را داخل اتاقش هول داد و گفت: برو تو ببینم تازه چه خبر؟
-هیچ خبر تازه ای ندارم.
-یعنی چه؟
-یعنی همین.
-مهیار بهت زنگ نزده؟
-من با مهیار کاری ندارم که اون بهم زنگ بزنه.
-تو چی؟
-مثل این که نشنیدی چی گفتم!
تمام روز با خوشی بودن در کنار سارا و شیطنت ها و صدای خنده های بلند او سپری شد.خداحافظی که میکردند سارا گفت: می بینمت خیلی زود.
پرند جواب داد: منتظرتم.
در مسیر بازگشت پونه از خانم سلیم می گفت و پرند از شلوغی های سارا.به خانه که رسیدند صدای زنگ تلفن در هال پیچید.پونه به سرعت خودش را به تلفن رساند و ان را برداشت و پرسید: بله؟
-سلام زن عمو.
-سلام زن عمو رسیدن به خیر.
-ممنون.
-حال اقای مهندس ما چطوره؟
-خوبه شما خوب هستید؟عمو جان خوب هستن؟
-ما هم خوبیم کی رسیدی؟
-یه چند ساعتی می شه چند بار تماس گرفتم نبودید؟
-ناهار دعوت داشتیم شرمنده ام زن عمو جان پرند قولش را داده بود.
-خواهش می کنم زن عمو.
-مامانت خوبه؟
-خوبه سلام داره می گه نگرانتون شدیم.
پرند به طرف اتاقش رفت.
-از طرف من از مامانتم عذر خواهی کن انشاءالله اخر هفته خدمت می رسیم.
-خدمت از ماست زن عمو پرند چطوره؟
-خوبه سلام داره.
پونه با نگاه به دنبال پرند گشت و گفت: چند لحظه گوشی صداش کنم.
-ممنون.
صدا زد: پرند فرزین خانه.
پرند از اتاقش بیرون امد.پونه گوشی را به طرفش گرفت و گفت: فرزین!
پرند با حرکات سر و دست اشاره کرد نمی خواهد با تلفن صحبت کند.پونه اخم کرد و گوشی را به طرف پرند تکان داد.پرند با نارضایتی گوشی را گرفت و گفت: سلام.
-سلام خوبی؟
-ممنون رسیدن به خیر.
-مرسی حالا دیگه واسه این که منو نبینی بهونه می اری می ری مهمونی؟
-نه به خدا اصلا حواسم نبود شما امروز می ایید ببخشید.
-چی گفتی؟
-گفتم حواسم نبود شما...
-همین جا صبر کن کی؟
-تو.
-افرین دختر خوب.
پرند خندید و گفت: دیگه شدی اقای مهندس.
-کوچیک شمام.
لبخند از روی لبهای پرند محو گشت.گفت: پنج شنبه می بینمت.
-یعنی تا قبل از اون روز نمی خوای منو ببینی؟
-تشریف بیار از دیدنت خوشحال می شم.
-سعی می کنم تا پنج شنبه یه جوری طاقت بیارم.
-خب...کاری نداری؟
-می خوای قطع کنی؟
-بله؟
-هیچ چی؟گفتم خداحافظی نمی گم چون پنج شنبه می بینمت.
-خداحافظ.
پرند گوشی را قطع کرد.پونه شروع کرد به حرف زدن و گفت: خیلی بد شد نرفتیم ممکنه زن عموت ناراحت بشه.البته مژگان اصلا از این اخلاقا نداره اما هر چی باشه توقع داره پسرش فارغ التحصیل شده ولی ما...
پرند با چهره ای متفکر و مغموم بی انکه حتی صدای مادرش را بشنود به طرف اتاقش رفت.در را که بست سیل افکار و اندیشه های گوناگون به ذهنش هجوم اورد.با خود اندیشید:چرا باید فکر کنم فرزین احساسی نسبت به من داره.این طوری نیست مهیار عوضی فقط می خواست منو عذاب بده خب این درسته که فرزین با من مهربونه اون از بچگی با من مهربون بود اونم واسه من که هیچ خواهر و برادری نداشتم و فرزین مثل یه برادر بزرگ تر از من حمایت می کرد. اگرم من باهاش خوبم واسه اینه که اونو مثل داداشم می بینم.اگه اون مهیار دیوونه فکر می کنه که چیزی جز اینه داره اشتباه می کنه.
صدای ضرباتی که به در می خورد او را به خود اورد.پرسید: بله؟
پونه در را باز کرد و همان طور که در استانه در ایستاده بود پرسید: خوبی؟
-بله.
پس...
پرند به اطراف نگاه کرد.روی تخت افتاد.گفت: یه کم خسته شدم.چیز خاصی نیست.
-باشه استراحت کن.
از در بیرون رفت و پرند را با دنیایی از افکار عجیب و غریب تنها گذاشت.
فصل نهم
صدای زنگ در که بلند شد پرند چهره در هم کشید و گفت: شروع شد.
اقای نوری با تشر گفت: پرند همین الان از حرفی که زدی معذرت بخواه.
-معذرت می خوام.
پونه در را باز کردو گفت: نرگس خانم و اقای توفیقی.
اقای نوری از روی مبل بلند شد و برای استقبال از انها به طرف در ورودی اپارتمان رفت.بوی غذا در خانه پیچیده بود.میوه های تمیز که با سلیقه خاصی در ظرف بزرگ بلورینی چیده شده بودند روی میز خودنمایی می کردند. ناصر با سروصدای زیادی وارد شد: سلام...سلام...سلام.مزاحم های هفتگی هنوز کسی نیومده؟ببین مامان هی می گی ما عقب موندیم هنوز هیچ کس نیومده.
اقای نوری لبخند زنان همان طور که تعارف می کرد بنشینند گفت: عوضش تو گرفتن جا مشکلی ندارید.هر جا خواستید بنشینید.
-حق با دایی جونه از این نظر شانس با ماست پرند چطوره؟
-خوبم ممنون.
نادره گفت: دایی جان شما ناصر رو به بزرگی خودتون ببخشید.
-ناصر که حرفی نزد دایی جان.
-می بینید دایی اینا همه اشون با من دشمن.
پرند گفت: بلبل زبونی بسه.
وصورت عمه اش را بوسید و گفت: خوش اومدین عمه.
-قربونت بشم عمه جان.
همه نشستند.پونه در کنار نرگس خانم نشست.نرگس خانم پرسید: دوشنبه نیومدین خونه داداشم؟
-تلفنی که گفتم دعوت داشتیم پرند یادش نبود و به دوستش قول داده بود بریم اونجا.
نادره پرسید: سارا؟
و ناصر ریز خندید . پرند چشم غره ای به ناصر رفت و جواب داد: اره تقصیر منه پاک فراموش کرده بودم دوشنبه فرزین از سفر می اد.
اقای نوری و اقای تو فیقی هم خیلی زود مشغول صحبت شدند.پونه گفت: حتما مژگان از دستمون ناراحت شد؟
-نه فقط نگرانتون بود همه نگران بودیم.مژگان می گفت نکنه خدایی نکرده واسه اشون اتفاقی افتاده باشه و مخصوصا این که تلفنتون هم جواب نمی داد.
-حتما حسابی دلواپسمون شده بودین؟
ناصر به اهستگی گفت: مخصوصا فرزین مثل اسفند روی اتیش بالا و پایین می پرید.
پرند خود را به نشنیدن زد.نادره گفت: سهیلا چند بار زنگ زد.
پرند گفت: تقصیر سارا شد ازم قول گرفت بعدش مامان گفت همون روز فرزین می اد.
صدای زنگ بلند شد.پرند که راهی برای گریز یافته بود گفت: من باز می کنم.
به سرعت به طرف ایفون رفت.گوشی را برداشت و پرسید: کیه؟
پوریا گفت: باز کن اقای مهندس تشریف اوردن.
پرند در را باز کرد.همه نگاه ها به او خیره شده بود.گفت: عمو اینها هستن.
ناصر گفت: واقعا که حلال زاده ان.
پرند در اپارتمان را باز کرد.پوریا اولین نفری بود که وارد خانه شد.با لودگی گفت: جناب مهندس فرزین نوری.
وخم شد.فرزین لبخند به لب وارد خانه شد و گفت: خودتو لوس نکن پوریا.
با نگاهی گرم به پرند خیره شد و گفت: سلام.
-سلام خوش اومدی.
اقای نوری به طرفش رفت و او را در اغوش کشید.مژگان خانم و سهیلا وارد خانه شدند و همه با هم مشغول احوالپرسی و دیده بوسی.فرزین از فراز سر همه به پرند که با سهیلا خوش و بش می کرد نگاهی انداخت و لبخند شادی بر لبانش نشست.پونه تعارف کرد بنشینند و همه به طرف پذیرایی رفتند.سهیلا گفت:
-چرا دوشنبه نیومدین؟
پوریا به اهستگی زیر گوش پرند گفت: بگو به جای پوریای دل شکسته رفته بودم دیدن سارای عزیز.
اقای نوری گفت: خب عمو جان از دانشگاه بگو.
پرند جواب داد: بهت که گفتم ببخشید.
-یادت باشه بی معرفتی ها.
فرزین لبخند به لب و سر به زیر گفت: دیگه تموم شد عمو.
پوریا گفت: حالا حالش خوب بود؟
-به تو چه؟مگه فضولی؟
ناصر گفت: اقا تو پچ پچ ما هم هستیم ها.
اقای نوری پرسید: داداش مثل همیشه دیر می اد؟
مژگان خانم جواب داد: می اد.گفت مثل هر هفته یه کم دیر می رسه.
نادره که کنار سهیلا نشسته بود با او مشغول صحبت شد.فرزین از دانشگاه می گفت و هر از چند گاهی نگاهی به پرند که با پوریا صحبت می کرد می انداخت. ناصر در مورد حرف های فرزین اظهار نظر می کرد.صدای زنگ در دوباره بلند شد.
پوریا گفت: مهیار خان با خانواده.
و با صدای بلند خندید . پرند با تانی از جا بلند شد و به طرف ایفون رفت.
-بله؟
-باز کن عمه جان.
-سلام عمه بفرمایید.
در را باز کرد.ناصر گفت: افرین به عقل پوریا ترشی نخوری پسر جان.
دوباره احوالپرسی و دیده بوسی.مهیار کنار فرزین نشست و پرسید: چطوری؟
-خوبم.
مهسا لب به دندان گزید و سر به زیر انداخت . نادره حرف می زد و پرند مشغول پذیرایی بود . سهیلا به ارامی از مهسا پرسید: دیر اومدید؟
مهسا کمی اطراف را پایید و گفت: مهیار نمی اومد.
-چرا؟
مهسا با ابرو به پرند اشاره کرد.پرند سینی شربت را در مقابل فرزین گرفت.فرزین با محبت نگاهش کرد و گفت: حالت خوبه؟
ولیوان را از داخل سینی برداشت.پرند جواب داد: بله.
وسینی را در مقابل مهیار گرفت.مهیار لیوان شربت را برداشت و خطاب به فرزین که به پرند خیره شده بود گفت: کمکت کنم مهندس جان؟
ناصر که متوجه انها بود خندید و گفت: منم هستم اقا جون.
پرند چهره در هم کشید و زیر لبی گفت: تو لطفا خفه شو.
مهیار با صدای بلندی خندید و فرزین شرمنده سر به زیر انداخت.عمه نر گس گفت: چیز خنده داری هست بلند بگید ما هم بخندیم.
مهسا به ارامی گفت: این دختره مهره مار داره.
سهیلا گفت: مهسا!
نادره که متوجه نمی شد پرسید: از کی؟
ناصر لیوان شربت را برداشت و گفت: حالا دیگه من خفه شم؟
-حوصله تو رو دیگه ندارم ناصر.
صدای زنگ تلفن بلند شد.پرند سینی را به دست ناصر داد و گفت: اینو بگیر.
وبه طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت و گفت: بله؟
-سلام پرند.
رنگ پرند پرید.پشت به بقیه کردو گفت: خواهش می کنم مزاحم نشید ما مهمون داریم.
-می دونم.
-پس لطفا مزاحم نشید.
-تا وقتی که منو از خودت برونی من دست بردار نیستم.بابا به چه زبونی بگم خانم گل من دوستت دارم.
پرند گوشی را قطع کرد.اقای نوری گفت: کی بود بابا؟
پرند به خود امد و گفت: اشتباه گرفته بود.
ناصر به بقیه شربت تعارف کرده بود.سینی را به طرف پرند گرفت.پرند سینی را از دستش گرفت و با صورتی متفکر به طرف اشپزخانه به راه افتاد.ناصر گفت: دستم درد نکنه.
پرند بی توجه به او به اشپزخانه رفت.سهیلا بلند شد و به دنبال پرند وارد اشپزخانه شد.پرند پشت میز نشسته بود.
سهیلا پرسید: کمک نمی خوای؟
-نه ممنون.
-چیزی شده؟
-نه چیزی نیست.
پرند از پشت میز بلند شد و گفت: بریم پیش بقیه.
وبازوی سهیلا را گرفت و او را به طرف بیرون هدایت کرد.وارد پذیرایی شدند.پوریا گفت: اینم خودش پرند جان مگه من واسه ات رنگ و طرح و از این جور چیزا نخریدم؟
-بله.
ناصر گفت: پس تابلوی جدید تو کاره؟
-هنوز کاری رو شروع نکردم.
فرزین گفت: کار جدید چی داری؟
-چیز خاصی ندارم.
اقای نوری گفت: چرا کار جدیدت رو به بچه ها نشون نمی دی؟
مهری خانم گفت: چرا نمی اری ببینمش.
پرند سر به زیر انداخت و گفت: اصلا قشنگ نشده.
نرگس خانم گفت: ما دلمون می خواد ببینمش.
پونه گفت: بیارش مامان.
همه نگاه ها به پرند خیره شده بود. مهیار گفت: نترس بدتر از بقیه تابلوهات که نیست.
همه خندیدند.مهری خانم گفت: مهیار شوخی می کنه.
نادره گفت: همه تابلوهای پرند قشنگه.
فرزین گفت: من عاشق تابلوهات هستم.
مهیار گفت: معلومه که تو با هنر اشنایی نداری.
سهیلا گفت: چرا تابلوت رو نمی اری ببینیم؟
-الان می ارم.
پرند به طرف اتاقش رفت.اقای توفیقی گفت: مهیار خیلی بی انصافی باید اعتراف کرد که کارهای پرند خیلی قشنگه.
اقای عظیمی گفت: مهیار گاهی مواقع مرز بین شوخی و جدی رو گم می کنه.
مهیار گفت: اما من جدی ام.
فرزین گفت: ...ولی من عاشق تابلوهای پرند هستم.
مهیار می خواست چیزی بگوید که پرند تابلو به دست از اتاقش بیرون امد.صحنه ای از غروب دریا با موج های خروشان.صدای تحسین از هر طرف بلند شد.حتی برق تحسین در چشمان مهیار نیز درخشید.
اقای توفیقی گفت: واقعا زیباست.
پرند خجالت زده سر به زیر انداخت و گفت: از تعارفتون ممنون.
-ولی من تعارف نمی کنم.
فرزین گفت: واقعا هنر مندی پرند.
مهسا با پوزخندی گفت: هنر!
سهیلا زیر چشمی به مهیار که با لیوان شربتش بازی می کرد نگاه کرد.مهسا دست هایش را به سختی به هم مالید و فرزین به تابلوی پرند چشم دوخته بود.ناصر گفت: غروب دریا!
وهمان طور که به مهیار نگاه می کرد ریز خندید.
اقای توفیقی گفت: می شه از نزدیک ببینمش؟
پرند محجوبانه به طرفش رفت و تابلو را به دستش داد.بحث بر سر تابلو شروع شد و ان را دست به دست می دادند و هر کس در موردش اظهار نظر می کرد.مهسا حتی ان را نگاه نکرد و تابلو را به دست نادره داد.پرند به مهیار نگاه کرد.مهیار سر بلند کرد و در یک لحظه نگاهشان به هم گره خورد.هر دو به سرعت چشم چرخاندند.تابلو به دست مهیار رسید.ان را در مقابل صورتش گرفت و به ان خیره شد.
اقای توفیقی گفت:خب نظر شما چیه مهندس جان؟
-بدک نیست.
فرزین که به طرف تابلو سرک می کشید گفت:هنر مندانه اس.
-می شه بیشتر روش کار کرد.
پرند گفت:گفتم اصلا قشنگ نشده.
-نه اونم دیگه شکسته نفسیه من می گم جای کار بیشتر هم داره.
فرزین گفت:من واسه دفتر کارم می خرمش.
-فروشی نیست.
مهیار لبخند به لب ان را به طرف فرزین گرفت و گفت: شفارش چی؟سفارش می تونیم بدیم؟
ناصر گفت: نکنه تو هم می خوای؟
پوریا گفت: منم می خوام واسه اتاق کار بعد از اینم.
پرند گفت: قبل از شما سفارش دادن.
پوریا گفت: خاک بر سرم من حتما می خوام.
همه به خنده افتادند.پونه گفت: تو از کجا فهمیدی کی سفارش داده؟
-حس شیشم زن عمو.
پرند گفت: فعلا نمی تونم سفارش کسی رو قبول کنم.
فرزین گفت: هر وقت که تونستی.
-هر وقت تونستم بهتون اطلاع می دم.
تابلو را گرفت و به اتاقش برگشت و ان را روی سه پایه گذاشت.از اتاقش که بیرون می امد نگاهش به مهیار افتاد که با مهربانی نگاهش می کرد.هنوز هم حرف ها بر سر تابلو نقاشی پرند بود.مهیار لبخندی زد.پرند چهره در هم کشید و سر به زیر انداخت.شب به ارامی و سر خوشی سپری شد.پوریا شیرین زبانی می کرد و همه را می خنداند.عمو فرهاد که دیر تر از همه امده بود از خاطرات دوران کودکی اشان می گفت و بقیه را هم به این هیجان انداخته بود که خاطرات گذشته را زیر و رو کنند.هر گاه نگاه مهیار و پرند به هم گره می خورد هر دو به سرعت چشم می چرخاندند.سهیلا در عوالم خود غرق بود و مهسا مدام مراقب حرکات فرزین و پرند بود و به شدت عصبی می نمود.نادره ریز می خندید و ناصر با چشمانی تیز بین همه جا را زیر نظر داشت.برق ها که خاموش شد پرند از پنجره اتاقش به اسمان سیاه اما پر ستاره شب نگاه کرد.
سهیلا پرسید: خوابت نمی بره؟
پرند چشم هایش را بست و گفت: فردا حتما از امروز بهتره.
مهسا با کنایه گفت: البته واسه بعضی ها.
نادره به خواب رفته بود.پرند چشم باز کرد و دوباره به اسمان نگاه کرد.در حالی که بی اختیار لبخندی روی لبش نشسته بود گفت: شاید!
فصل دهم
پوریا با هیاهو گفت:
-حریف شطرنج.
اقای توفیقی خنده کنان گفت:
-پوریا تو واقعا از خواب بیدار شدی می خوای شطرنج بازی کنی؟
-چیکار کنم عمو مردم صبح جمعه می رن کوه پارک دشت و.....
مهیار گفت:
-جنگل دشت بیابون.......
-ای گفتی ما تو خونه می مونیم.از روی بی کاری هم می زنه به سرمون می خوایم شطرنج بازی کردن مردمو تماشا کنیم.
فرزین گفت:
-من پا هستم.
ناصر گفت:
-پرندو صدا کنید.
پرند از اشپزخانه فریاد کشید:
-من حوصله ندارم.
همهمه ها بالا گرفت و صداها بلند شد که:
-پرند بیا.
-بیا خانمی نترس فرزین ملاحظه ات رو می کنه.
-من بازی نمی کنم.
اصرارها بالا گرفت.سهیلا دست پرند را گرفت و او را کشان کشان از اشپزخانه بیرون اورد.شرط بندی ها شروع شد.پرند گفت:
-با شرط بندی اصلا بازی نمی کنم.
پوریا گفت:
-می ترسی ببازی ما ضرر کنیم؟
-نه هول می شم نمی تونم بازی کنم.
مهیار گفت:
-دوست دارم ببینم فرزین چه جوری شکستت می ده.
ناصر گفت:
-شایدم پرند شکستش داد.
اقای عظیمی گفت:
-من رو هر دوتاتونم حساب می کنم.
وهمه را به خنده انداخت.پرند روبروی فرزین نشست.نادره گفت:
-مثل هفته پیش شد.
پوریا گفت:
-اِ مگه هفته پیشم این دوتا با هم بازی کردن؟
دوباره همه به خنده افتادند.نادره گفت:
-بی مزه.
فرزین پرسید:
-سیاه یا سفید؟
-سیاه.
مهیار در کنار فرزین نشست.سهیلا هم در کنار پرند جای گرفت.مردها با هم مشغول صحبت شدند و زن ها با هم.پرند همان طور که مهره ها را می چید گفت:
-فقط می خواستید منو بندازید تو دردسر خودتون برید در مورد کارای شرکت و ساختمون و بازار حرف بزنید دیگه.
اقای نوری گفت:
-ما حواسمون بهتون هست عمو.
پوریا گفت:
-عمو منوچهر شمام عقب کشیدی؟
-من به کار جوونا کار ندارم.
فرزین حرکت را اغاز کرد.مهسا در سمت دیگر فرزین نشست و گفت:
-ماشکستتون می دیم.
فرزین گفت: خدا نکنه.
پرند با عصبانیت مهره اش را روی صفحه شطرنج کوبید.مهیار دستی به موهایش کشید و گفت:
-دخلت اومده.
همه نگاه ها به طرف مهیار چرخید.خندید و گفت:
-فقط دخلت اومده.
نادره پرسید:
-دخل کی؟
و مهیار قهقهه زنان بلند شد و به طرف جمع مردها رفت.پرند گفت:
-کیش و مات.
پوریا فریاد کشید:
-مات شد تو چهار حرکت مات شد.
مهیار که هنوز جایگیر نشده بود به طرف انها برگشت.فرزین دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت: من تسلیمم.
مهسا سرسختانه گفت: این دست و پنجه نرم کردن بود.
سهیلا گفت: اما مسابقه بود رسمی و قانونی.
مهیار گفت: گفتم که دخلت اومده.
ناصر گفت: ای دودوزه باز!
اقای توفیقی گفت: این دختر همه چیز تمومه.
و پونه افتخار کنان به پرند چشم دوخت.صدای زنگ در همه را ساکت کرد.پونه با تعجب پرسید: کیه این وقت صبح؟
و پرند بی اختیار به ساعت روی دیوار نگاه کرد.چیزی به یازده نمانده بود.اقای نوری گفت: من الان باز می کنم می بینم کی پشت دره.
مژگان خانم گفت: شاید اشتباه زنگ زدن.
اقای نوری ایفون را برداشت و پرسید: کیه؟
صدای اشنای سارا در گوشش طنین انداخت: سلام عمو.
-سلام عمو جان.
پرند ناباورانه گفت: ساراست.
پوریا هیجان زده گفت: سارا خانم!
وهمه را به خنده انداخت.اقای نوری در را باز کرد.ایفون را گذاشت و به پرند که هاج و واج مانده بود گفت: پاشو دختر واسه ات مهمون اومده.
پرند به سختی از جا بلند شد و به طرف در اپارتمان رفت و ان را باز کرد.سارا از پاگرد پیچید و از همانجا گفت: سلام مزاحم نمی خوای؟
پرند که خود را باز یافته بود جواب داد: سلام مراحم می خوایم بیا تو.
دست یکدیگر را فشردند و سارا وارد پذیرایی شد و با صدای بلند سلام کرد.جوان ها ایستادند.پرند گفت: معرفی می کنم بهترین دوست من سارا خانم.
سارا گفت: خوشوقتم.

 




:: موضوعات مرتبط: آغاز دوست داشتن , ,
:: بازدید از این مطلب : 1933
|
امتیاز مطلب : 98
|
تعداد امتیازدهندگان : 34
|
مجموع امتیاز : 34
تاریخ انتشار : 15 آبان 1389 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: